آفتاب در حصار 22
بسم الله الرحمن الرحیم
زيد اعتراض مي کرد به خليفه: «هادي جوان است و بي تجربه.
من اما عموي پدرش هستم و شايسته ي احترام و تواضع.»
خليفه جريان را به امام هادي گفت.
امام جواب داد: «هرچه مي گويد انجام بده.»
مجلسي برپا بود.
زيد بن موسي وارد شد. او را بالاي مجلس نشاندند.
امام بعد از او آمد.
زيد بي اختيار بلند شد، در مقابل فضل امام خم شد.
امام را جاي خودش نشاند و نشست روي زمين، پيش پاي او.
آفتاب در حصار 21

بسم الله الرحمن الرحیم
از هند آمده بود، با انواع و اقسام چشم بندي ها و تردستي ها.
متوکل وعده داد اگر آبروي امام را ببرد، هزار دينار خالص جايزه دارد.
امام را دعوت کردند مهماني، سفره انداختند، نان آوردند.
نان ها خيلي نازک تر از معمول بود!
امام بسم الله گفت و دست برد طرف نان. قرص نان از زمين بلند شد و
انگار که پرواز کند، آن طرف تر افتاد.
صداي قاه قاه خنده بلند شد. شعبده باز لبخندي شيطنت آميز زد.
دست امام رفت طرف يک نان ديگر. دوباره همان اتفاق و همان خنده ها.
دست امام بازهم دراز شد، اين بار طرف بالشي که شعبده باز به آن تکيه کرده بود.
ـ بگيرش!
ناگهان عکس شير روي بالش پريد بيرون و استخوان و گوشت و پوست شعبده باز را يک جا بلعيد!
باز هم دهان ها باز بود، اين بار اما نه از خنده، از تعجب و حيرت.
آفتاب در حصار 20

بسم الله الرحمن الرحیم
ماجراي کنار رفتن پرده براي امام دهن به دهن مي گشت،
پرده دار متوکل هم براي صالح، يکي از دوستان واقفي مذهبش تعريف کرد.
تا شنيد شروع کرد به خنديدن و مسخره کردن.
همان موقع امام رسيد، به او لبخندي زد، هرچند تا آن موقع همديگر را نديده بودند.
گفت: «صالح! خدا در وصف سليمان پيامبر گفته: ما باد را در تسخير او
قرار داديم تا به امرش هر کجا خواست بوزد.
پيامبر تو و اوصياء او که پيش خدا عزيزتر از سليمانند!»
عقايد واقفي اش همه برباد رفت؛ شيعه شد.
آفتاب در حصار 19

بسم الله الرحمن الرحیم
ـ ما نفهميديم اين ديگر چه جور دشمني اي است که تو با علي بن محمد داري؟
وقتي که مي آيد خانه ات از نوکر و کلفت گرفته تا ديگران
همگي مي شوند خادمش. کار به جايي رسيده که زحمت پس زدن
پرده را هم به خود نمي دهد، چون ديگران زودتر مي دوند و برايش پس مي زنند!
ـ بي جا کرده اند! ديگر کسي حق ندارد برايش پرده کنار بزند.
***
امام وارد شد. کسي جرأت نکرد طرف پرده برود.
يکي دو قدم مانده بود که يک دفعه باد زد و پرده کنار رفت.
وقتي مي خواست برگردد هم.
فرياد متوکل پچيد توي خانه: «از اين به بعد اين پرده ي لعنتي را
برايش کنار بزنيد نمي خواهم باد پرده دارش باشد!»
آفتاب در حصار 18

بسم الله الرحمن الرحیم
علي پسر مهزيار از اهواز آمده بود سامراء؛
خبرهايي از جانشين امام جواد به او رسيده بود.
اول شک کرد که او امام باشد ولي وقتي حکمت لباس گرم پوشيدنش را فهميد،
با خودش گفت: «خودش است! بروم يک سؤال از او بپرسم.»
رفت جلو. امام برگشت.
چهره پوشش را برداشت. جواب سؤالي را که مي خواست بپرسد، داد.
فهميد امامش کيست.
آفتاب در حصار 15

بسم الله الرحمن الرحیم
ناراحت بود. به دستور متوکل امام هادي را برده بودند آن جا،
آن هم در بدو ورود اما به سامراء.
گفت: «فدايت شوم، در حق شما کوتاهي مي کنند، شما...!؟
اين جا...!؟ محله ي گداها...؟» بغض کرد.
امام رو کرد به او، گفت: « تو هم اين طور فکر مي کني؟»
بعد اشاره کرد با دست، او نگاه کرد. باغ ها و درخت هاي ميوه،
دختران و غلامان زيبا، پرنده، آهو، نهرهاي جوشان.
خيره شده بود که ناپديد شدند.
امام ادامه داد: «اين ها براي ما، هرجا که باشيم، آماده است.»
آفتاب در حصار 14

بسم الله الرحمن الرحیم
شيعه را قبول نداشت. همراه با ديگران مأمور بود امام هادي را،
زير نظر، ببرد سامراء.
در بين راه، در بياباني بي آب و علف، رسيده بودند به چشمه ي آب و دار و درخت.
براي امتحان شمشيرش را چال کرد پاي يکي از درخت ها و علامتي
گذاشت تا برگردد و ببيند چه خبر است.
کاروان راه افتاد، به بهانه اي برگشت و آمد تا رسيد
به علامتي که نشان کرده بود،
نه چشمه اي بود، نه درختي، نه آبي و نه سايه اي!
شمشيرش را در آورد و برگشت، خودش را رساند به بقيه.
امام رو کرد طرفش: «ابوالعباس! کاري را که مي خواستي کردي؟»
ـ بله، در کار شما شک داشتم ولي،
حالا احساس مي کنم غني ترين آدم توي دنيا و آخرتم.
ـ بله، قضيه از اين قرار است. شيعيان ما هم تعدادشان
و هم مشخصاتشان معلوم است، نه يک نفر کم و نه يک نفر زياد مي شوند!
آفتاب در حصار 13

بسم الله الرحمن الرحیم
همراه سي صد نفر مأمور شد براي آوردن امام هادي از مدينه.
در طول راه با يار امام بحث مي کرد، مي گفت: «مگر علي بن ابي طالب نگفته
هيچ زميني، خالي از قبرستان نيست، اگر هم باشد، به زودي قبرستان مي شود.
پس گورستانِ اين بيابان بي آب و علف کجاست؟»
ميان راه، وسط تابستان، برف سنگيني شروع شد.
امام و يارانش لباس گرم آورده بودند.
مأموران اما، از سرما تلف شدند و همان جا شد گورستانشان.
آفتاب در حصار 11
بسم الله الرحمن الرحیم
امام جماعت مدينه بود. مدام نامه مي نوشت براي متوکل: « اگر اينجا را
مي خواهي، علي بن محمد را از مدينه بيرون کن!»
متوکل حرفش را قبول کرد. وقتي که امام خواست از مدينه برود،
آمد پيش امام، گفت: « اگر شکايتم را به خليفه بکني،
زندگي ات را آتش مي زنم و بچه ها و غلام هايت را مي کشم.»
امام آرام رو کرد به او، گفت: « من مثل تو آبرو ريز نيستم.
شکايتت را به کسي مي کنم که من و تو و خليفه را آفريد.»
خجالت کشيد. سرش را انداخت زير، افتاد به التماس که مرا ببخشيد.
آفتاب در حصار 10

بسم الله الرحمن الرحیم
آخرين نفري بود که از سامرا مي رسيد.
رفت پيش امام هادي. براي گفتن اخبار جديد.
امام پرسيد: «چه خبر از واثق؟»
ـ حکومت مي کرد؛ ده روز پيش ديدمش.
ـ از متوکل چه خبر؟
ـ در زندان بود و بدتر از هميشه.
ـ ابن الزيات، وزير واثق چه مي کرد؟
ـ مردم با او بودند و زير فرمانش.
امام گفت: « واثق مرد و متوکل جاي او را گرفت،
ابن الزيات هم کشته شد.»
با تعجب پرسيد: «کي؟»
ـ شش روز بعد از بيرون آمدن تو.
آفتاب در حصار 8
بسم الله الرحمن الرحیم
نامش جنيدي بود، از علماي ناصبي و دشمن سر سخت علويان.
معلمِ علي شش ساله شده بود، بعد از شهادت پدرش به دستور معتصم.
بايد ارتباطش را با شيعيان قطع مي کرد و به خيال خودش و معتصم
مي خواست همراه با کنيه ي اهل بيت اعتقادات ناصبي به او بياموزد!
مدتي گذشت. حال علي را از او پرسيدند با لفظ کودک.
عصباني شد، گفت: «کودک کدام است؟ در مدينه عالم تر از من سراغ داريد؟»
ـ نه!
ـ به خدا قسم! هرچه مي خواهم يادش بدهم، خودش مي داند.
ادامه اش را هم به من ياد مي دهد. تمام قرآن را با تفسير کامل مي داند
و با صداي خودش از حفظ مي خواند. نمي دانم اين همه علم
را از کجا آورده، وقتي در ميان ديوارهاي سياهِ مدينه بزرگ شده.
***
علي شش ساله معلم خوبي بود براي معلمش.
ناصبي سرسخت شد از دوست داران اهل بيت. آن هم سرسختانه.
آفتاب در حصار 7

ابسم الله الرحمن الرحیم
فتخار نوکري در خانه ي امام جواد نصيبم شده بود.
از خانه ي امام کسي مي آمد و دستورات را به من مي رساند.
چند وقتي بود احمد شعري هم شب ها مي آمد خانه ام، از حال امام خبر بگيرد.
يک شب فرستاده ي امام سرش را آورد نزديک گوشم و
آهسته گفت:«امام سلامت رساندند و گفتند امشب از دنيا مي روند
و بعد از ايشان امامت به پسرشان علي مي رسد.»
احمد حرف ها را شنيد.
***
خبر شهادت امام که پخش شد، بر سر جانشينش حرف و نقل در گرفت.
دستور امام را که من مي گفتم، کسي باور نمي کرد.
احمد که شهادت داد من راست گفته ام همگي رفتند خدمت امام هادي.
آفتاب در حصار 2
بسم الله الرحمن الرحیم
اطراف مدينه، روستاي صريا، ماه رجب، خانه ي امام جواد، نوزاد متولد شد.
امام جواد پسرش را در آغوش گرفت. اذان و اقامه را در گوشش خواند.
سرش را تراشيد و هم وزن موهاي سرش نقره صدقه داد.
نامش را علي گذاشت و به رسم عرب، کنيه ي ابوالحسن ثالث را به او داد.
تا هم کنيه ي پدرانش امام رضا و امام موسي باشد
و هم نام اجدادش امير المؤمنين و زين العابدين.
آفتاب در حصار 1
بسم الله الرحمن الرحیم
کنيزها را آورده بود براي فروش، براي هرکدام قيمتي مي گفت. امام نشاني هايش را برايم گفته بود.
پيدا کردنش زياد سخت نبود. برده فروش پرسيد: «بالأخره کدامشان را بياورم؟»
ـ آن يکي را....
با انگشت اشاره کردم و ادامه دادم: «قيمتش را نگفتي؟»
ـ هفتاد دينار طلا!
هرچند بالاتر از معمول، ولي درست همان مقداري بود که امام به من پول داده بود.
کيسه ي دينارها را دادم و خريدمش. با احترام بردمش براي امام.
بعدها معلوم شد که بنا بوده بشود مادرِ امام دهم.
مجموعه ای آفتاب در حصار-روایت داستانی زندگی امام علی نقی الهادی علیه السلام
همسنگران عزیز...توجه فرمایید...
مجموعه ی آفتاب در حصار روایت داستانی زندگی امام علی نقی (ع)
در ادامه ی مطلب می توانید مجموعه ی کامل که 100 روایت کوتاه از زمان ولادت این امام بزرگوار تا شهادتشان را در برمی گیرد مشاهده کنید.
لطفا این روایات را در فضای مجازی نشر دهید.
در ادامه ی مطلب این پست از شماره ی 1تا15 مجموعه قرار داده شده






















می نویسم برای مردی که