آفتاب در حصار 14

بسم الله الرحمن الرحیم
شيعه را قبول نداشت. همراه با ديگران مأمور بود امام هادي را،
زير نظر، ببرد سامراء.
در بين راه، در بياباني بي آب و علف، رسيده بودند به چشمه ي آب و دار و درخت.
براي امتحان شمشيرش را چال کرد پاي يکي از درخت ها و علامتي
گذاشت تا برگردد و ببيند چه خبر است.
کاروان راه افتاد، به بهانه اي برگشت و آمد تا رسيد
به علامتي که نشان کرده بود،
نه چشمه اي بود، نه درختي، نه آبي و نه سايه اي!
شمشيرش را در آورد و برگشت، خودش را رساند به بقيه.
امام رو کرد طرفش: «ابوالعباس! کاري را که مي خواستي کردي؟»
ـ بله، در کار شما شک داشتم ولي،
حالا احساس مي کنم غني ترين آدم توي دنيا و آخرتم.
ـ بله، قضيه از اين قرار است. شيعيان ما هم تعدادشان
و هم مشخصاتشان معلوم است، نه يک نفر کم و نه يک نفر زياد مي شوند!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 11:4 توسط just66
|
می نویسم برای مردی که