آفتاب در حصار 11
بسم الله الرحمن الرحیم
امام جماعت مدينه بود. مدام نامه مي نوشت براي متوکل: « اگر اينجا را
مي خواهي، علي بن محمد را از مدينه بيرون کن!»
متوکل حرفش را قبول کرد. وقتي که امام خواست از مدينه برود،
آمد پيش امام، گفت: « اگر شکايتم را به خليفه بکني،
زندگي ات را آتش مي زنم و بچه ها و غلام هايت را مي کشم.»
امام آرام رو کرد به او، گفت: « من مثل تو آبرو ريز نيستم.
شکايتت را به کسي مي کنم که من و تو و خليفه را آفريد.»
خجالت کشيد. سرش را انداخت زير، افتاد به التماس که مرا ببخشيد.



















می نویسم برای مردی که