آفتاب در حصار 1
بسم الله الرحمن الرحیم
کنيزها را آورده بود براي فروش، براي هرکدام قيمتي مي گفت. امام نشاني هايش را برايم گفته بود.
پيدا کردنش زياد سخت نبود. برده فروش پرسيد: «بالأخره کدامشان را بياورم؟»
ـ آن يکي را....
با انگشت اشاره کردم و ادامه دادم: «قيمتش را نگفتي؟»
ـ هفتاد دينار طلا!
هرچند بالاتر از معمول، ولي درست همان مقداري بود که امام به من پول داده بود.
کيسه ي دينارها را دادم و خريدمش. با احترام بردمش براي امام.
بعدها معلوم شد که بنا بوده بشود مادرِ امام دهم.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:40 توسط just66
|

می نویسم برای مردی که