آفتاب در حصار 18

بسم الله الرحمن الرحیم
علي پسر مهزيار از اهواز آمده بود سامراء؛
خبرهايي از جانشين امام جواد به او رسيده بود.
اول شک کرد که او امام باشد ولي وقتي حکمت لباس گرم پوشيدنش را فهميد،
با خودش گفت: «خودش است! بروم يک سؤال از او بپرسم.»
رفت جلو. امام برگشت.
چهره پوشش را برداشت. جواب سؤالي را که مي خواست بپرسد، داد.
فهميد امامش کيست.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 1:47 توسط just66
|
می نویسم برای مردی که