ماجرای امام نقی علیه السلام و شعبده باز هندی
ماجرای امام علی نقی الهادی علیه السلام و شعبده باز هندی
از هند آمده بود، با انواع و اقسام چشم بندي ها و تردستي ها.
متوکل وعده داد اگر آبروي امام را ببرد، هزار دينار خالص جايزه دارد.
امام را دعوت کردند مهماني، سفره انداختند، نان آوردند.
نان ها خيلي نازک تر از معمول بود!
امام بسم الله گفت و دست برد طرف نان. قرص نان از زمين بلند شد و
انگار که پرواز کند، آن طرف تر افتاد.
صداي قاه قاه خنده بلند شد. شعبده باز لبخندي شيطنت آميز زد.
دست امام رفت طرف يک نان ديگر. دوباره همان اتفاق و همان خنده ها.
دست امام بازهم دراز شد، اين بار طرف بالشي که شعبده باز به آن تکيه کرده بود.
ـ بگيرش!
ناگهان عکس شير روي بالش پريد بيرون و استخوان و گوشت و پوست شعبده باز را يک جا بلعيد!
باز هم دهان ها باز بود، اين بار اما نه از خنده، از تعجب و حيرت.





























می نویسم برای مردی که