از شک تا یقین...حقانیت امامت امام نقی علیه السلام

شيعه را قبول نداشت. همراه با ديگران مأمور بود امام هادي را،
زير نظر، ببرد سامراء.
در بين راه، در بياباني بي آب و علف، رسيده بودند به چشمه ي آب و دار و درخت.
براي امتحان شمشيرش را چال کرد پاي يکي از درخت ها و علامتي
گذاشت تا برگردد و ببيند چه خبر است.
کاروان راه افتاد، به بهانه اي برگشت و آمد تا رسيد
به علامتي که نشان کرده بود،
نه چشمه اي بود، نه درختي، نه آبي و نه سايه اي!
شمشيرش را در آورد و برگشت، خودش را رساند به بقيه.
امام رو کرد طرفش: «ابوالعباس! کاري را که مي خواستي کردي؟»
ـ بله، در کار شما شک داشتم ولي،
حالا احساس مي کنم غني ترين آدم توي دنيا و آخرتم.
ـ بله، قضيه از اين قرار است. شيعيان ما هم تعدادشان
و هم مشخصاتشان معلوم است، نه يک نفر کم و نه يک نفر زياد مي شوند!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 15:0 توسط just66
|
می نویسم برای مردی که