امام نقی راه خودش را می رفت...
خليفه با اطرافيان مي رفت صحرا براي شکار. مردم هم ايستاده بودند
سرِ راهشان به تماشا. همه لباس تابستاني پوشيده بودند به جز يک نفر.
مردم او را به هم نشان مي دادند. لباس گرم که پوشيده بود هيچ،
روي اسبش هم رو انداز انداخته بود، صورت خودش را هم پوشانده بود.
در همان حال آسمان سياه شد وباران شديدي شروع به باريدن کرد.
همه خيس شده بودند و دنبال سرپناه مي دويدند.
امام اما، راه خودش را مي رفت.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 15:0 توسط just66
|

می نویسم برای مردی که